مقدمه
در یکی از روستاهای ولایت هرات، پیرمردی که تمام عمر خود را کشاورزی کرده بود، چند سال پیش تصمیم گرفت زمیناش را بفروشد. نه جنگ به روستایش رسیده بود، نه گروهی او را از خانهاش رانده بود و نه اختلافی خانوادگی او را به کوچ واداشته بود.
دلیل رفتن او بسیار سادهتر و در عین حال بسیار جدی تر بود:
چاهی که سه نسل از خانوادهاش از آن آب مینوشیدند و زمینهایشان را با آن آبیاری میکردند، دیگر آب نداشت. حالا در نگاه نخست، این تنها یک روایت محلی به نظر میرسد؛ قصهی از خشک شدن یک منبع آب در نقطهای دورافتاده از افغانستان. اما اگر اندکی تامل کنیم، درمییابیم که این قصهی تلخ در واقعیت روایتی یکی از مهمترین چالشهای امروز جامعه افغانستان است.
زیرا با خشک شدن آن چاه، تنها آب از میان نرفت٫
معیشت یک خانواده، پیوند آنان با سرزمین، امید به آینده و در نهایت بخشی از نظم اجتماعی یک روستا نیز دستخوش تغییر شد. دقیقا اینجاست که معمولاً وقتی از تغییر اقلیم سخن گفته میشود، توجه ما به پدیدههای طبیعی جلب میشود؛ کاهش بارندگی، افزایش دما، سیلابهای ناگهانی، خشکسالیهای مکرر و گسترش بیابانزایی. اما پرسش اساسی این است که چرا این پدیدههای طبیعی در افغانستان تا این اندازه پیامدهای اجتماعی و سیاسی تولید میکنند؟ به عبارت دیگر، چرا خشک شدن یک چشمه میتواند به مهاجرت چند خانواده منجر شود؟ چرا کاهش بارندگی در یک ولایت، چند سال بعد خود را در گسترش فقر شهری نشان میدهد؟ و چرا بحران آب به تدریج به بحران اعتماد، بحران توسعه و حتی بحران حکمرانی تبدیل میشود؟
پاسخ به این پرسشها ما را به واقعیتی فراتر از حوزه محیط زیست رهنمون میسازد. تغییر اقلیم در افغانستان دیگر صرفاً یک مسئله زیستمحیطی نیست٫بلکه به یکی از مهمترین آزمونهای ظرفیت جامعه و دولت برای اداره سرزمین تبدیل شده است.
از همین رو، فهم این پدیده تنها از دریچه طبیعت کافی نیست، بلکه باید آن را در پیوند با اقتصاد، جامعه، مهاجرت، مدیریت منابع و حکمرانی نیز مورد بررسی قرار داد. در این نوشتار تلاش میشود تغییر اقلیم در افغانستان از چهار منظر بررسی شود: فرسایش اقتصاد روستایی، گسترش مهاجرتهای اقلیمی و دگرگونی نظم اجتماعی، تشدید رقابت بر سر منابع آب، و آشکار شدن ظرفیت یا ناتوانی نهادهای عمومی در مدیریت آینده.بررسی این محورها میتواند روشن سازد که مسئله اصلی افغانستان صرفاً کمبود آب یا افزایش دما نیست؛ بلکه پرسش اساسی آن است که آیا ساختارهای اجتماعی و نهادی کشور توان سازگاری با واقعیتهای جدید اقلیمی را دارند یا خیر.
محور اول-فرسایش معیشت روستایی و بحران اقیلم
برای فهم پیامدهای تغییر اقلیم در افغانستان باید از روستا آغاز کرد. چون هنوز بخش بزرگی از جمعیت کشور در قریه زندگی میکنند و به گونهای مستقیم یا غیرمستقیم به کشاورزی و دامداری وابسته اند. در بسیاری از مناطق کشور، زمین، آب و دام تنها سرمایه خانوادهها محسوب میشوند.
به همین دلیل، هر تغییری در الگوهای اقلیمی مستقیماً بر بنیانهای زندگی روزمره مردم اثر میگذارد. در گذشته، کشاورزان افغانستان با وجود محدودیتهای فراوان، از نوعی قابلیت پیشبینی برخوردار بودند. آنان میدانستند چه زمانی کشت کنند، چه زمانی برداشت نمایند و چگونه منابع محدود آب را مدیریت کنند. اما تغییر اقلیم در چندید سال پسین این نظم تاریخی را برهم زده است. بارندگیها نامنظمتر شدهاند، دورههای خشکسالی طولانیتر شده و وقوع سیلابهای ناگهانی افزایش یافته است. نتیجه آن است که کشاورزی به فعالیتی پرریسکتر از گذشته تبدیل شده است. در این شرایط ناگوار که تغییر اقلیم بر زندگی مردم سایه انداخته است مشکل تنها کاهش محصول نیست. به مشکل از جایی آغاز می شود که یک خانواده روستایی محصول خود را از دست میدهد، در واقع زنجیرهای از آسیبها برای خلق میشود. درآمد کاهش مییابد، بدهی افزایش پیدا میکند، دامها فروخته میشوند و توان سرمایهگذاری برای فصل بعد از میان میرود. در چنین شرایطی، فقر نه یک وضعیت موقت بلکه به چرخهای پایدار زندگی تبدیل میشود. دقیقا اینجاست که تفاوت میان یک بحران طبیعی و یک بحران حکمرانی آشکار میشود. درسته که خشکسالی یک پدیده طبیعی است؛ اما تبدیل شدن خشکسالی به فقر گسترده، نتیجه نحوه مواجهه جامعه و نهادها با آن است. در جوامعی که زیرساختهای مناسب، حمایتهای کشاورزی، مدیریت منابع و سیاستهای سازگاری وجود دارد، شوکهای اقلیمی لزوماً به فروپاشی معیشت منجر نمیشوند. اما در افغانستان، آسیبپذیری تاریخی اقتصاد روستایی سبب شده است که هر شوک اقلیمی پیامدهایی فراتر از حوزه محیط زیست داشته باش وزندگی مردم را طاقتفرسا تر از گذشته بسازد.
محور دوم-
مهاجرت اقلیمی و بحران اجتماعی
یکی از مهمترین پیامدهای تغییر اقلیم در افغانستان، گسترش مهاجرتهای داخلی و حتی بین المللی است. در ادبیات توسعه از این پدیده با عنوان «مهاجرت اقلیمی» یاد میشود؛ یعنی جابهجایی انسانهایی که نه به دلیل جنگ، بلکه به دلیل از دست رفتن شرایط زیستپذیر ناچار به ترک محل زندگی خود میشوند. در افغانستان، این روند به تدریج در حال گسترش است. خانوادههایی که دیگر امکان ادامه کشاورزی ندارند، به شهرها مهاجرت میکنند. روستاییانی که دامهای خود را از دست دادهاند، به دنبال فرصتهای جدید به مراکز ولایات یا شهرهای بزرگ میروند. این مهاجرتها در ظاهر تصمیمهایی اقتصادی هستند، اما در واقع نشاندهنده گسست رابطه میان انسان و سرزمیناند. در اثر این مهاجرت مشکل از جایی آغاز میشود که شهرها نیز ظرفیت محدودی برای جذب این جمعیت دارند. کابل، هرات، مزارشریف و دیگر شهرهای بزرگ افغانستان سالهاست که با فشار جمعیتی، کمبود زیرساخت، محدودیت منابع آب و بازار کار شکننده مواجهاند.
ورود پیوسته مهاجران جدید، این فشارها را تشدید میکند. به این ترتیب، خشکسالی در یک روستای دورافتاده تنها در همان روستا باقی نمیماند. اثر آن به تدریج به شهرها منتقل میشود و خود را در قالب فقر شهری، بیکاری، حاشیهنشینی و فشار بر خدمات عمومی نشان میدهد. این همان لحظهای است که بحران اقلیم به مسئلهای اجتماعی و سیاسی تبدیل میشود. مهاجرت اقلیمی همچنین پیامدهای عمیقتری دارد. روستاهایی که جمعیت فعال خود را از دست میدهند، با کاهش تولید و ضعف سرمایه اجتماعی مواجه میشوند. از سوی دیگر، شهرهایی که آمادگی پذیرش جمعیتهای جدید را ندارند، با تنشهای تازه روبهرو میشوند. در نتیجه، تغییر اقلیم نه فقط جغرافیای طبیعی، بلکه جغرافیای انسانی افغانستان را نیز دگرگون میکند.
محور سوم- بحران آب و بحران اعتماد
اگر بخواهیم مهمترین نقطه اتصال میان تغییر اقلیم و حکمرانی را در افغانستان شناسایی کنیم، آن نقطه بیتردید آب است. آب در افغانستان تنها یک منبع طبیعی نیست؛ ستون فقرات اقتصاد کشاورزی، امنیت غذایی و بخش مهمی از روابط اجتماعی را تشکیل میدهد. اما تغییرات اقلیمی این منبع حیاتی را تحت فشار قرار داده است. کاهش بارندگی، افزایش تبخیر، تغییر الگوهای ذوب برف و تداوم خشکسالیها موجب شدهاند که دسترسی به آب دشوارتر از گذشته شود. با این حال، مسئله اصلی صرفاً کمبود آب نیست. کشورهای متعددی در جهان با منابع آبی محدودتر از افغانستان زندگی میکنند، اما با بحرانهای مشابه مواجه نیستند. تفاوت در نحوه مدیریت منابع است. هرچه آب کمیابتر شود، رقابت بر سر آن افزایش مییابد. کشاورزان، روستاها و مناطق مختلف بیش از گذشته به یکدیگر وابسته میشوند. در چنین شرایطی، وجود نهادهایی که بتوانند این رقابت را مدیریت کنند، اهمیت حیاتی پیدا میکند. در واقع، بحران آب در افغانستان بیش از آنکه بحران منابع باشد، بحران مدیریت منابع است. هنگامی که قواعد روشن برای بهرهبرداری وجود نداشته باشد، هنگامی که زیرساختهای ذخیره و توزیع آب ناکافی باشند و هنگامی که برنامهریزی بلندمدت جای خود را به تصمیمهای مقطعی بدهد، کمبود آب به بحران اعتماد تبدیل میشود. از این منظر، مسئله آب دیگر صرفاً یک موضوع فنی یا مهندسی نیست. این مسئله به قلب رابطه دولت و جامعه راه یافته است. کیفیت مدیریت آب در سالهای آینده نه تنها بر امنیت غذایی، بلکه بر ثبات اجتماعی و مشروعیت نهادهای عمومی نیز اثر خواهد گذاشت.
محور چهارم- تغییر اقلیم، آزمونی برای ظرفیت حکمرانی
تمام مسیرهای بحث در نهایت به یک پرسش بنیادین ختم میشوند: آیا افغانستان برای زندگی در شرایط اقلیمی جدید آماده است؟ تغییر اقلیم با بسیاری از بحرانهای دیگر تفاوت دارد. جنگ ممکن است ناگهانی آغاز شود و ناگهانی پایان یابد؛ اما تغییر اقلیم پدیدهای تدریجی است. این بحران بهآرامی پیش میرود، اما آثار آن میتواند عمیقتر و ماندگارتر باشد. به همین دلیل، مدیریت آن نیازمند نگاه بلندمدت، برنامهریزی راهبردی و نهادهای کارآمد است. چالش اصلی افغانستان دقیقاً در همین نقطه قرار دارد. مسئله صرفاً این نیست که بارندگی کاهش یافته یا دما افزایش پیدا کرده است؛ مسئله این است که جامعه و نهادهای آن تا چه اندازه توان انطباق با این شرایط جدید را دارند. در حقیقت، تغییر اقلیم نوعی آزمون برای دولتهاست؛ آزمونی که در آن نه قدرت نظامی، بلکه توانایی برنامهریزی، هماهنگی و مدیریت آینده سنجیده میشود. خشکسالی به خودی خود دولتها را شکست نمیدهد؛ آنچه دولتها را با بحران مواجه میکند، ناتوانی در مدیریت پیامدهای خشکسالی است. به همین دلیل، هر بحثی درباره تغییر اقلیم در افغانستان ناگزیر به بحث درباره حکمرانی ختم میشود. زیرا آینده این کشور بیش از آنکه به مقدار بارش وابسته باشد، به کیفیت تصمیمگیری، ظرفیت نهادی و توانایی سازگاری با واقعیتهای جدید وابسته است.
آب در افغانستان تنها یک منبع طبیعی نیست٫ستون فقرات اقتصاد کشاورزی، امنیت غذایی و بخش مهمی از روابط اجتماعی را تشکیل میدهد. اما تغییرات اقلیمی این منبع حیاتی را تحت فشار قرار داده است. کاهش بارندگی، افزایش تبخیر، تغییر الگوهای ذوب برف و تداوم خشکسالیها موجب شدهاند که دسترسی به آب دشوارتر از گذشته شود. با این حال، مسئله اصلی صرفاً کمبود آب نیست. کشورهای متعددی در جهان با منابع آبی محدودتر از افغانستان زندگی میکنند، اما با بحرانهای مشابه مواجه نیستند. تفاوت در نحوه مدیریت منابع است. هرچه آب کمیابتر شود، رقابت بر سر آن افزایش مییابد. کشاورزان، روستاها و مناطق مختلف بیش از گذشته به یکدیگر وابسته میشوند. در چنین شرایطی، وجود نهادهایی که بتوانند این رقابت را مدیریت کنند، اهمیت حیاتی پیدا میکند. در واقع، بحران آب در افغانستان بیش از آنکه بحران منابع باشد، بحران مدیریت منابع است. هنگامی که قواعد روشن برای بهرهبرداری وجود نداشته باشد، هنگامی که زیرساختهای ذخیره و توزیع آب ناکافی باشند و هنگامی که برنامهریزی بلندمدت جای خود را به تصمیمهای مقطعی بدهد، کمبود آب به بحران اعتماد تبدیل میشود.
از این منظر، مسئله آب دیگر صرفاً یک موضوع فنی یا مهندسی نیست؛ بلکه به قلب رابطه دولت و جامعه راه یافته است. کیفیت مدیریت آب در سالهای آینده نه تنها بر امنیت غذایی، بلکه بر ثبات اجتماعی، کاهش آسیبپذیری جوامع محلی و مشروعیت نهادهای عمومی نیز اثر خواهد گذاشت. در نهایت، تغییر اقلیم را باید آینهای دانست که ظرفیت حکمرانی در افغانستان را بازتاب میدهد. این پدیده نه تنها میزان آسیبپذیری منابع طبیعی، بلکه توانایی نهادهای سیاسی و اداری را در مواجهه با چالشهای بلندمدت آشکار میسازد. اگر سازوکارهای مؤثر برای مدیریت آب، برنامهریزی توسعه و حمایت از جوامع آسیبپذیر ایجاد نشود، فشارهای اقلیمی میتوانند به تشدید فقر، مهاجرت، منازعات محلی و بیثباتی اجتماعی بینجامند. اما در مقابل، اگر سیاستگذاری مبتنی بر آیندهنگری و سازگاری با شرایط جدید در پیش گرفته شود، تغییر اقلیم میتواند به فرصتی برای اصلاح نهادها و تقویت ظرفیت حکمرانی تبدیل گردد. از این رو، سرنوشت افغانستان در عصر تغییرات اقلیمی بیش از آنکه به میزان بارش آسمان وابسته باشد، به کیفیت حکمرانی بر زمین وابسته است.
نتیجهگیری
شاید بزرگترین خطا آن باشد که تغییر اقلیم را صرفاً یک مسئله محیطزیستی بدانیم. آنچه امروز در افغانستان در حال رخ دادن است، فراتر از تغییرات آبوهوایی، بازتعریف رابطه میان جامعه و سرزمین است. طبیعت در حال دگرگونی است، اما همزمان از جامعه نیز میخواهد که خود را با این واقعیتهای جدید سازگار کند. خشک شدن یک چاه در غور، کاهش محصول در بادغیس، مهاجرت یک خانواده به هرات یا کمبود آب در یک روستا، رویدادهایی پراکنده و منفصل نیستند؛ بلکه حلقههای زنجیرهای واحد را تشکیل میدهند؛ زنجیرهای که از تغییرات اقلیمی آغاز میشود و به اقتصاد، معیشت، مهاجرت، امنیت غذایی، انسجام اجتماعی و حکمرانی میرسد.
از این رو، مسئله اصلی افغانستان در دهههای آینده صرفاً مقابله با خشکسالیها، سیلابها یا کاهش منابع آبی نخواهد بود. چالش بنیادینتر آن است که چگونه میتوان میان جامعه، دولت و سرزمینی که خود در حال تغییر است، تعادلی تازه و پایدار برقرار کرد. تغییر اقلیم نه تنها منابع طبیعی را تحت فشار قرار میدهد، بلکه ظرفیت نهادها، کیفیت سیاستگذاری و توانایی جامعه برای سازگاری با آینده را نیز به آزمون میگذارد.
اگر قرن گذشته در افغانستان بیش از هر چیز با مسئله دولتسازی تعریف میشد، یکی از مهمترین پرسشهای قرن حاضر این خواهد بود که چگونه میتوان در شرایط تغییرات اقلیمی، قابلیت زیستن، تولید و توسعه را در این سرزمین حفظ کرد. پاسخ به این پرسش تنها در مدیریت منابع طبیعی خلاصه نمیشود؛ بلکه به کیفیت حکمرانی، آیندهنگری در سیاستگذاری و توانایی ایجاد سازگاری میان انسان و محیط وابسته است. در نهایت، آینده افغانستان نه فقط به آنچه بر اقلیم آن میگذرد، بلکه به چگونگی واکنش جامعه و نهادهای آن به این تغییرات بستگی خواهد داشت.
چرا تغییر اقلیم تنها یک بحران محیطزیستی نیست؛ تأملی بر چالش حکمرانی در افغانستان-داود طنین خبرنگار.