خطای ژئوپولیتیکی پاکستان؛ چرا مهار افغانستان ممکن نیست؟
کابل تایمزنیوز | تحلیل
بیش از هفت دهه است که سیاست پاکستان در قبال افغانستان بر یک فرض بنیادین استوار بوده است: امنیت پاکستان در گرو مدیریت، مهار یا نفوذ در افغانستان است. این برداشت صرفاً به یک دولت یا دوره خاص محدود نمی‌شود، بلکه به یکی از ارکان اصلی دکترین امنیتی این کشور تبدیل شده است. در این چارچوب، افغانستان نه یک همسایه مستقل، بلکه بخشی از «عمق استراتژیک» پاکستان در برابر هند تلقی می‌شود. همین نگاه، سیاست خارجی و امنیتی اسلام‌آباد را به سوی مداخله در تحولات افغانستان، کنترل محیط پیرامونی و جلوگیری از گسترش نفوذ رقبای منطقه‌ای، به‌ویژه هند، سوق داده است. با این حال، تجربه تاریخی نشان می‌دهد که این رویکرد نه‌تنها امنیت پایدار برای پاکستان به ارمغان نیاورده، بلکه خود به یکی از مهم‌ترین عوامل تولید بحران در دو سوی مرز تبدیل شده است.

ریشه این خطای راهبردی در آن است که پاکستان افغانستان را بیش از آنکه از دریچه واقعیت‌های جغرافیایی و تاریخی منطقه بنگرد، از منظر رقابت با هند می‌بیند. در ذهنیت نخبگان امنیتی پاکستان، هرگونه نزدیکی کابل و دهلی‌نو به معنای گشوده شدن جبهه‌ای جدید علیه پاکستان است. از این رو، افغانستان در بسیاری از محاسبات امنیتی اسلام‌آباد نه به‌عنوان بازیگری مستقل، بلکه به‌عنوان عرصه نفوذ رقیب تاریخی تعریف می‌شود. پیامد چنین برداشتی، امنیتی شدن روابط دو کشور و تبدیل هر تحول داخلی افغانستان به تهدیدی بالقوه برای پاکستان بوده است.

در مقابل، دولت‌های افغانستان نیز در دوره‌های مختلف نتوانسته‌اند این نگرانی را به شکلی مدیریت کنند که از شدت بی‌اعتمادی بکاهد. نزدیکی به قدرت‌هایی مانند شوروی، آمریکا و هند، همراه با گفتمان‌های احساسی و ضدپاکستانی، غالباً ذهنیت امنیتی اسلام‌آباد را تقویت کرده است. در نتیجه، هر اقدام یک طرف از سوی طرف دیگر به‌عنوان تهدید تعبیر شده و چرخه‌ای از سوءظن، واکنش متقابل و بی‌اعتمادی شکل گرفته است؛ چرخه‌ای که تاکنون هیچ‌یک از دو کشور از آن سودی نبرده‌اند.

با این همه، مشکل اصلی پاکستان صرفاً در نحوه اجرای سیاست‌هایش نیست، بلکه در خود تعریف امنیت نهفته است. این دکترین بر الگویی استوار است که امنیت را در مرزهای سخت، کنترل محیط پیرامونی و مهار تهدیدهای بیرونی جست‌وجو می‌کند؛ الگویی که بیش از هر چیز از تجربه دولت‌های مدرن غربی الهام گرفته است. اما جغرافیای افغانستان و پاکستان با چنین تعریفی سازگار نیست. مرزهای این منطقه بیش از آنکه طبیعی باشند، محصول تحولات سیاسی‌اند و پیوندهای قومی، دینی، اجتماعی و تاریخی دو سوی مرز، تفکیک کامل «داخل» و «خارج» را عملاً ناممکن ساخته است. از همین رو، تلاش برای تطبیق چنین دکترینی بر این جغرافیا، به جای ایجاد ثبات، بارها به بازتولید بحران انجامیده است.

افغانستان و پاکستان را نمی‌توان دو واحد کاملاً جدا از هم دانست. مناطق قبایلی، پیوندهای خانوادگی، اشتراکات فرهنگی و مسیرهای تاریخی، این دو کشور را در بستری جغرافیایی و اجتماعی به‌هم‌پیوسته قرار داده است. در چنین فضایی، ناامنی در یک سوی مرز به‌سرعت به سوی دیگر سرایت می‌کند و هر سیاستی که بر مبنای مهار یک‌جانبه طراحی شود، دیر یا زود به بحرانی داخلی برای خود پاکستان تبدیل خواهد شد. ظهور و گسترش تحریک طالبان پاکستان (TTP) نمونه آشکار همین واقعیت است؛ گروهی که ریشه‌های آن در همان بستر اجتماعی و جغرافیایی مشترک شکل گرفته و نشان داده است که بحران در این منطقه قابل محصور کردن نیست.

عامل دیگری که بر پیچیدگی این معادله افزوده، نقش قدرت‌های بزرگ است. از دوران اشغال افغانستان توسط شوروی تا جنگ موسوم به مبارزه با تروریزم، پاکستان به یکی از مهم‌ترین شرکای امنیتی آمریکا در منطقه تبدیل شد. این جایگاه اگرچه در مقاطعی امتیازاتی برای اسلام‌آباد به همراه داشت، اما هم‌زمان نگاه امنیتی آن را بیش از پیش تحت تأثیر اولویت‌های قدرت‌های خارجی قرار داد. افغانستان به‌تدریج از یک همسایه به میدان رقابت قدرت‌های جهانی تبدیل شد و پاکستان نیز کوشید با اتکا به حمایت بیرونی، این میدان را مدیریت کند. اما پیامد این رویکرد، انتقال بخش مهمی از هزینه‌های این رقابت به داخل خود پاکستان بود.

پاکستان همواره تلاش کرده است با بهره‌گیری از موقعیت ژئوپولیتیکی خود، میان قدرت‌های بزرگی چون آمریکا و سپس چین، جایگاهی ویژه تعریف کند و از آن برای مدیریت افغانستان بهره ببرد. با این حال، تجربه جنگ سرد، جنگ علیه تروریزم و تحولات دو دهه اخیر نشان داده است که هر بار اسلام‌آباد در پروژه‌های امنیتی قدرت‌های بزرگ مشارکت کرده، بخشی از بحران‌های همان پروژه نیز به داخل این کشور بازگشته است. این همان تناقض ساختاری دکترین امنیتی پاکستان است؛ دکترینی که با هدف تولید امنیت شکل گرفت، اما در عمل ناامنی بیشتری را به همراه آورد.

در کنار این، میان سیاست رسمی دولت پاکستان و ذهنیت بخش بزرگی از جامعه این کشور نیز فاصله‌ای قابل توجه وجود دارد. بسیاری از شهروندان پاکستان افغانستان را دشمن تاریخی خود نمی‌دانند، بلکه آن را کشوری مسلمان و همسایه‌ای نزدیک تلقی می‌کنند. در افکار عمومی پاکستان، تهدید اصلی همواره از جانب هند تعریف شده است، نه افغانستان. همین تفاوت میان نگاه دولت و جامعه موجب شده است که سیاست‌های سخت‌گیرانه در قبال افغانستان هیچ‌گاه از پشتوانه اجتماعی کامل برخوردار نباشد.

از سوی دیگر، افغانستان نیز گاه به جای تکیه بر واقعیت‌های جغرافیایی، سیاست‌هایی عمدتاً واکنشی را دنبال کرده است. تلاش برای کاهش وابستگی ترانزیتی به پاکستان و توسعه مسیرهای جایگزین، هرچند اقدامی منطقی و ضروری است، اما نمی‌تواند واقعیت جغرافیا را دگرگون کند. افغانستان کشوری محاط به خشکه است و مسیر پاکستان همچنان یکی از کوتاه‌ترین و اقتصادی‌ترین راه‌های دسترسی آن به آب‌های آزاد به شمار می‌رود. توسعه مسیرهای ایران و آسیای مرکزی اهمیت فراوانی دارد، اما جایگاه ژئوپولیتیکی پاکستان را به‌طور کامل از میان نمی‌برد؛ همان‌گونه که پاکستان نیز قادر نیست پیوندهای تاریخی، اجتماعی و جغرافیایی خود با افغانستان را نادیده بگیرد.

از این منظر، تنش میان افغانستان و پاکستان تنها یک اختلاف دوجانبه نیست، بلکه بخشی از رقابت گسترده‌تر بازیگران منطقه‌ای و جهانی به شمار می‌رود. هر اندازه شکاف میان کابل و اسلام‌آباد عمیق‌تر شود، فرصت بهره‌برداری قدرت‌هایی مانند آمریکا و هند نیز افزایش می‌یابد. با این حال، ریشه اصلی بحران نه در فعالیت این بازیگران، بلکه در نوع نگاه دو کشور به یکدیگر است؛ نگاهی که بر سوءظن، رقابت و امنیتی‌سازی روابط استوار شده است.

در نهایت، مسئله اصلی پاکستان افغانستان نیست؛ بلکه تعریف نادرست امنیت در قبال افغانستان است. تا زمانی که افغانستان به‌عنوان «عمق استراتژیک»، «حیاط خلوت» یا «میدان رقابت با هند» تعریف شود، هر سیاستی برای مهار آن دیر یا زود به همان نتایج گذشته خواهد انجامید؛ یعنی تولید بحران بیشتر. در مقابل، افغانستان نیز هرگاه روابط خارجی خود را به ابزاری برای فشار بر پاکستان یا دامن زدن به احساسات ضدپاکستانی تبدیل کند، ناخواسته به تداوم همین چرخه یاری خواهد رساند.

واقعیت آن است که جغرافیا را نمی‌توان با دکترین‌های وارداتی تغییر داد. افغانستان و پاکستان، خواه بخواهند یا نه، در جغرافیایی به‌هم‌پیوسته و با سرنوشتی مشترک زندگی می‌کنند. امنیت پایدار نه از مسیر نفوذ، مهار و رقابت، بلکه از رهگذر پذیرش این واقعیت و بازتعریف روابط بر پایه جغرافیا، منافع مشترک و پیوندهای تاریخی، فرهنگی و اسلامی حاصل می‌شود. هر راهبردی که این حقیقت را نادیده بگیرد، حتی اگر در کوتاه‌مدت دستاوردهایی به همراه داشته باشد، در بلندمدت محکوم به شکست خواهد بود.