مقدمه
شبهقارهٔ هند و منطقهٔ جنوب آسیا از دیرباز یکی از پیچیدهترین کانونهای سیاسی، قومی و ژئوپولیتیک جهان بوده است. پیدایش دولت مدرن پاکستان در میانهٔ قرن بیستم، فصل تازهای در معادلات منطقهای را گشود.
این کشور از بدو تأسیس تاکنون، نقش پررنگی در تحولات امنیتی جنوب و مرکز آسیا ایفا کرده و روابط پرتنشی با همسایگان اصلی خود، بهویژه هند و افغانستان داشته است.
این مقاله تلاش میکند با نگاهی تاریخی و تحلیلی، ریشههای این تنشها و پیامدهای آن برای ثبات منطقه را بررسی کند و آیندهٔ جایگاه پاکستان را در نظم نوین چندقطبی جهانی به پرسش بکشد.
پیدایش پاکستان و میراث منازعه در جنوب آسیا؟
کشور پاکستان در سال ۱۹۴۷، همزمان با پایان استعمار بریتانیا و تجزیهٔ شبهقاره، پدید آمد.
این تولد شتابزده، بدون حلوفصل پایدار اختلافات مرزی، هویتی و سیاسی، بذر دشمنیهای عمیق را در منطقه کاشت.
نخستین و مهمترین بحران، منازعه با هند بر سر کشمیر بود؛ بحرانی که چندین جنگ رسمی و دههها تنش نظامی را در پی داشت.
از همان آغاز، ساختار قدرت در پاکستان بهگونهای شکل گرفت که نهادهای امنیتی و نظامی نقش مسلط در سیاست داخلی و خارجی پیدا کردند؛ امری که به امنیتیشدن سیاست خارجی انجامید و مسیر تعامل دیپلماتیک پایدار با همسایگان را دشوار ساخت.
روابط پرتنش پاکستان و افغانستان، روابط پاکستان با افغانستان نیز همواره آمیخته با بیاعتمادی بوده است. اختلافات مرزی، مسئلهٔ خط دیورند، مداخلات سیاسی و امنیتی، و نقشآفرینی بازیگران نیابتی، باعث شده که این رابطه کمتر رنگ همکاری پایدار به خود بگیرد.
در دهههای اخیر، افغانستان به میدان رقابتهای منطقهای و فرامنطقهای تبدیل شد و پاکستان، بهعنوان یکی از بازیگران کلیدی این معادله، بارها متهم شده است که بهجای کمک به ثبات، در پی تأمین عمق استراتژیک خود بوده است؛ سیاستی که در نهایت نهتنها به سود خودش هم نبود، بلکه امنیت و توسعهٔ پایدار خود پاکستان را نیز با چالشهای جدی روبهرو کرد.
جهان چندقطبی و فشار بر دولتهای امنیتمحور
نظم جهانی امروز بهتدریج از تکقطبی بودن فاصله میگیرد و به سوی چندقطبیشدن حرکت میکند.
در چنین شرایطی، کشورهای منطقهای تمایل دارند نقش قدرتهای فرامنطقهای و حضور نظامی بیگانگان را کاهش دهند و به سازوکارهای بومی امنیت جمعی بیندیشند.
دولتهایی که سیاست خارجی خود را عمدتاً بر منطق تقابل، جنگ نیابتی و ابزار نظامی بنا کردهاند، در این نظم نوین با فشار فزایندهٔ منطقهای و بینالمللی روبهرو میشوند. پاکستان نیز از این قاعده مستثنا نیست و آیندهٔ جایگاه آن در منطقه به میزان گذار از سیاست امنیتمحور به سوی دیپلماسی، همکاری اقتصادی و همگرایی منطقهای وابسته است.
نقش ملتها در بازتعریف آیندهٔ منطقه
تاریخ نشان داده است که ملتها قربانی اصلی سیاستهای تقابلی دولتها هستند.
مردم افغانستان، هند و پاکستان بیشترین هزینهها را از جنگها، تنشها و بیثباتیهای مزمن پرداختهاند.
آیندهٔ پایدار منطقه نه در حذف یا نابودی یک دولت، بلکه در تغییر پارادایمهای سیاستگذاری و گذار از منطق خصومت به منطق همکاری نهفته است.
افغانستان میتواند و شایسته است بهجای میدان رقابت قدرتها، به پل ارتباطی تمدنی، اقتصادی و فرهنگی میان جنوب و مرکز آسیا بدل شود؛ نقشی که در صورت تحقق، نهتنها به سود افغانها، بلکه به سود تمام منطقه خواهد بود.
جمعبندی
پرسش از آیندهٔ پاکستان، در حقیقت پرسشی بزرگتر دربارهٔ آیندهٔ نظم منطقهای جنوب و مرکز آسیاست است.
هیچ کشوری در خلأ فرو نمیپاشد یا شکوفا نمیشود؛ سرنوشت دولتها به میزان انطباق آنان با واقعیتهای نوین جهانی، پذیرش همکاری منطقهای و فاصلهگرفتن از سیاستهای خصمانه گره خورده است.
اگر منطقه بخواهد از چرخهٔ معیوب خشونت، بیثباتی و مداخلهٔ بیگانگان رهایی یابد، راه آن نه در حذف یک بازیگر، بلکه در بازتعریف نقشها، پذیرش مسئولیت تاریخی و ساختن نظمی مبتنی بر احترام متقابل و منافع مشترک است.
پیدایش دولت مدرن پاکستان در میانهٔ قرن بیستم، فصل تازهای در معادلات منطقهای را گشود.