* زخمهای تبعید؛ روایت تلخ یک خبرنگار زن افغان*
روایت یک خبرنگار زن افغان از سرکوب، مهاجرت و فراموشی
نویسنده: سکینه ناصری | ویژه کابل تایمز نیوز
«جای زنها در چنین جاهایی نیست؛ چرا با خودت یک خبرنگار زن آوردهای؟»
این جمله هنوز هم در گوشم طنین دارد. نخستین بار که آن را شنیدم، نگاهم به سوی سالنی رفت که پر از مردانی با لونگیهای بزرگ و چهرههای عبوس بود. نگاههایشان سرشار از خشم و نفرت بود؛ گویی حضور یک زن در آن جمع، جرمی نابخشودنی محسوب میشد.
همکارم آرام گفت: «اجازه نمیدهند داخل شوی.» سپس سکوت کرد. دلیلش را میدانستم؛ من زن بودم.
اما در همان لحظه با خود گفتم: اگر امروز عقبنشینی کنم، برای همیشه بخشی از هویت خود را از دست خواهم داد. خبرنگاری که جرأت حضور در میدان را نداشته باشد، چگونه میتواند صدای دیگران باشد؟
با اصرار وارد سالن شدم. مرا به دورترین گوشه هدایت کردند؛ جایی که حتی دید درستی به برنامه نداشتم. تنها یک مایک و یک کتابچه یادداشت در دست داشتم. با خود فکر میکردم چگونه ممکن است کسانی که از حضورم تا این اندازه خشمگیناند، حاضر شوند با من گفتوگو کنند؟
اما آن روز تنها آغاز ماجرا بود.
بارها و بارها به من گفته شد که به عنوان یک زن خبرنگار، جایم در حاشیه است. در مصاحبههای تصویری میگفتند در دورترین نقطه از دوربین بایستم تا چهرهام دیده نشود؛ در غیر آن اجازه نشر گزارش داده نمیشد.
یکی از تلخترین روزهای کاریام زمانی بود که برای تهیه گزارشی درباره قطع برق به منطقه پل سرخ کابل رفته بودیم. خیابان شلوغ بود و مردم از مشکلاتشان میگفتند. ناگهان فضای منطقه تغییر کرد. دختران جوان با عجله از محل دور میشدند و تلاش میکردند خود را از دید پنهان کنند.
چند مأمور امر به معروف همراه با افراد مسلح ط-البان به سمت ما آمدند.
همکارم گفت: «نگران نباش، ما مجوز داریم.»
اما لحظاتی بعد، یکی از محتسبان با خشم به سوی ما آمد و بدون هیچ توضیحی شروع به سیلی زدن همکارم کرد. فریاد میزد: «چرا با زن نامحرم همراه شدهای؟»
من تلاش کردم توضیح دهم که خبرنگار هستم و مجوز قانونی کار دارم، اما پاسخ من ضربهای بود که به مایک در دستم زد. سپس فردی مسلح با قنداق تفنگ به پشتم کوبید و گفت: «زن بیحیا، خاموش باش!»
دوربین و وسایل کاریمان روی زمین افتاده بود. مردم اطراف ما را تماشا میکردند، اما هیچکس جرأت کمک نداشت. برخی تنها میگفتند: «خواهر، برو خانه. تو را چه به دوربین و خبرنگاری؟»
پس از آن روز، هر بار پشت مایک رادیو یا دوربین تلویزیون قرار میگرفتم، بغض گلویم را میفشرد. خبرنگاری برای من فقط یک شغل نبود؛ هویت من بود. اما روزی رسید که مجبور شدم میان امنیت و هویتم یکی را انتخاب کنم.
سرانجام افغانستان را ترک کردم.
کشوری که در آن برای رسیدن به دانشگاه و خبرنگار شدن سالها تلاش کرده بودم. هنوز روز اعلام نتایج کانکور را به یاد دارم؛ روزی که از خوشحالی گریه میکردیم. سالهایی که با امید درس خواندیم و برای رسیدن به رسانه جنگیدیم.
ما باور داشتیم صدایمان میتواند برای دخترانی که از حق آموزش، کار و آزادی محروم شدهاند، امید بیافریند. اما شرایط به گونهای رقم خورد که نه تنها نتوانستیم برای دیگران دادخواهی کنیم، بلکه برای حفظ جان خود نیز ناچار به فرار شدیم.
امروز نزدیک به دو سال است که در پاکستان زندگی میکنم. مهاجرت برای بسیاری شاید به معنای نجات باشد، اما برای ما فصل تازهای از سرگردانی بود. مشکلات ویزا، نگرانی از اخراج، فشارهای اقتصادی و آیندهای نامعلوم، بخشی از واقعیتی است که هر روز با آن زندگی میکنیم.
در این میان، پرسشی که همواره ذهنم را آزار میدهد این است: نهادهایی که سالها خود را مدافع خبرنگاران معرفی میکردند، امروز کجا هستند؟
بسیاری از خبرنگاران افغان که به دلیل تهدیدهای امنیتی کشور را ترک کردهاند، در شرایط دشوار زندگی میکنند؛ اما کمتر نهادی به صورت عملی از آنان حمایت کرده است. در حالی که از آزادی بیان و حمایت از رسانهها سخن گفته میشود، صدها خبرنگار در تبعید با مشکلاتی دستوپنجه نرم میکنند که کمتر دیده میشوند.
ما روزی صدای مردم بودیم. امروز اما خود به کسانی تبدیل شدهایم که نیاز دارند صدایشان شنیده شود.
هیچ خبرنگاری خانه، خانواده، سرزمین و شغل خود را بدون دلیل ترک نمیکند. پشت هر خبرنگار مهاجر، داستانی از تهدید، فشار، ترس و از دست دادن وجود دارد.
امروز بیش از هر زمان دیگری نیاز داریم که جامعه جهانی، نهادهای مدافع رسانهها و مدافعان آزادی بیان، به وضعیت خبرنگاران در تبعید توجه کنند.
ما هنوز زندهایم.
هنوز مینویسیم.
هنوز امید داریم.
اما برای حفظ این امید، به کسانی نیاز دارد که صدای ما باشند؛ همانگونه که روزی ما صدای دیگران بودیم.
* زخمهای تبعید؛ روایت تلخ یک خبرنگار زن افغان*