مأمور موساد، دیوید. این نامی است که پرونده من با آن شناخته می‌شود، اما سال هاست که نام واقعی ام را فراموش کرده ام. پنج سال پیش، در یک روز سرد زمستانی ۲۰۲۱، دفتر رئیس بخش عملیات ویژه در مقر مرکزی تل‌ابیب با من تماس گرفت. وقتی وارد اتاق شدم، پرده ها کشیده بود و فقط یک چراغ رومیزی روشن بود. روی میز، یک پرونده قطور با برچسب سرخ "فوق محرمانه - ویژه" قرار داشت. رئیس بخش، مردی با موهای کاملاً سفید که نامش را هرگز بر زبان نیاوردم، بدون هیچ مقدمه ای گفت: "پنج سال آینده زندگی ات را بگذار روی این میز. خانواده، دوستان، هر چه داری فراموش کن." پرونده را باز کرد. اولین صفحه، فقط یک عکس بود. عکسی از سید علی خامنه‌ای، رهبر ایران. در آن لحظه، من فقط یک مأمور عملیاتی بودم با چند مأموریت موفق در کارنامه. نمی دانستم که قرار است شکارچی شبحی شوم که ده ها سال است امنیتی ترین هدف جهان محسوب می شود.

اتاق من در طبقه سوم مقر موساد، به تدریج تبدیل به مغزی شد که تمام اطلاعات مرتبط با ایران در آن پردازش می‌شد. روزهای اول، فقط مطالعه می‌کردم. پرونده خامنه‌ای یک کتابخانه بود، نه یک پرونده. او در سال ۱۹۳۹ به دنیا آمده بود، در خانواده ای روحانی و مبارز. پدرش، سید جواد خامنه‌ای، از روحانیون برجسته تبریز بود. اما آنچه مرا میخکوب می‌کرد، جایگاه او در میان طرفدارانش بود. در ایران، او را "ولی فقیه" می‌خواندند، یعنی جانشین امام زمان در عصر غیبت. میلیون‌ها نفر در ایران، عراق، لبنان، بحرین، یمن و افغانستان به او به چشم یک رهبر منصوب از جانب خدا نگاه می‌کردند. در خیابان‌های بیروت، عکس او در کنار عکس حسن نصرالله بر دیوارها خودنمایی می‌کرد. در بغداد، احزاب شیعه برای کسب رضایت او با هم رقابت می‌کردند. در صنعا، حوثی‌ها به نام او جنگیدند. من با یک سیاستمدار روبرو نبودم، با یک امپراتوری معنوی روبرو بودم که مرزهای جغرافیایی را در هم شکسته بود و عمق استراتژیک ایران را تا سواحل مدیترانه و دریای سرخ گسترش داده بود.

سال اول مأموریت، سال نقشه‌کشی از ساختار امنیتی‌اش بود. سپاه پاسداران، نیروی قدس، وزارت اطلاعات، یگان حفاظت ولی‌امر. هر کدام لایه ای از یک سیستم چندلایه و پیچیده بودند. فهمیدم که محافظان شخصی او از میان نخبه‌ترین نیروهای سپاه انتخاب می‌شوند و دوره‌های ویژه‌ای در حفاظت از شخصیت‌های درجه یک می‌گذرانند. آنها آموزش دیده بودند که هر لحظه آماده فداکاری باشند. محل سکونت اصلی او در حسینیه امام خمینی در تهران بود، اما او خانه‌های امن متعددی در سراسر کشور داشت. جابجایی‌هایش ناگهانی، بی‌برنامه و غیرقابل پیش‌بینی بود. گاهی هفته‌ها در یک مکان می‌ماند، گاهی چندین بار در یک شب جابجا می‌شد. هیچ الگویی وجود نداشت، یا شاید الگویی بود که ما هنوز نمی‌شناختیم. من باید ذهن محافظانش را می‌خواندم، باید پیش‌بینی می‌کردم که کجا و چه زمانی احتمال حضور او بیشتر است، و مهم‌تر از آن، باید نقطه نفوذ را پیدا می‌کردم: جایی در این لایه‌های تو در توی امنیتی که یک ترک ایجاد کند.

در سال دوم، من شبکه‌ای از تحلیلگران، زبان‌شناسان، روانشناسان و کارشناسان خاورمیانه را دور خودم جمع کردم. ما نه فقط خامنه‌ای، بلکه ایران را مطالعه می‌کردیم. اقتصاد ایران، سیاست ایران، فرهنگ ایران، شبکه‌های قدرت در ایران. فهمیدم که او چگونه فکر می‌کند. او یک روحانی است، اما یک استراتژیست بی‌نظیر است. او آموخته بود که چگونه از بحران‌ها عبور کند، چگونه دشمنانش را صبر کند و چگونه از کمترین منابع، بیشترین بهره را ببرد. او در جنگ تحمیلی هشت ساله با عراق، در دهه شصت شمسی، تجربه‌های گرانبهایی اندوخته بود. او می‌دانست که چگونه یک کشور را در شرایط تحریم و فشار اداره کند. هر گزارش اطلاعاتی که به دستم می‌رسید، تصویر این ابرمرد را در ذهنم کامل‌تر می‌کرد. مردی که سی و چند سال رهبری کشوری با ۸۵ میلیون جمعیت را بر عهده داشت، با دو جنگ بزرگ روبرو شده بود، تحریم‌های بی‌سابقه را مدیریت کرده بود، و شبکه‌ای از متحدان منطقه‌ای ساخته بود که قدرت اول خاورمیانه را به چالش می‌کشیدند. ترور او، تنها یک عملیات نظامی نبود، یک جنگ روانی تمام‌عیار علیه یک جریان فکری بود.

اوایل سال سوم، با اطلاعاتی از سوی سازمان سیا مواجه شدم که تغییر دهنده بازی بود. آمریکایی‌ها با هواپیماهای جاسوسی بدون سرنشین خود، موسوم به RQ-170 و MQ-9 ریپر، هزاران ساعت پرواز بر فراز ایران انجام داده بودند و تصاویر با وضوح بالا از تأسیسات نظامی و محل‌های حساس تهیه کرده بودند. این تصاویر برای من ارسال می‌شد تا در تحلیل‌هایم از آن استفاده کنم. اما مهم‌تر از تصاویر ماهواره‌ای، دستاوردهای بخش سایبری واحد ۸۲۰۰ ارتش اسرائیل بود. آنها موفق شده بودند به برخی از سرورهای وزارت ارتباطات ایران نفوذ کنند و اطلاعاتی از زیرساخت‌های مخابراتی کشور به دست آورند. این اطلاعات به ما نشان می‌داد که شبکه تلفن همراه در تهران چگونه کار می‌کند، نقاط کور کجاست، و چگونه می‌توان در مواقع حساس، ارتباطات را مختل کرد. ما به آرامی در حال بافتن تارعنکبوتی بودیم که قرار بود تهران را در خود بگیرد، بدون آنکه کسی متوجه شود.

اما بزرگترین پیروزی اطلاعاتی ما در همین سال سوم رخ داد. واحد ۸۲۰۰ با همکاری تیم‌های هکری موساد، موفق به نفوذ در شبکه دوربین‌های کنترل ترافیک شهر تهران شدند. این یک شاهکار مهندسی بود. هزاران دوربین که در خیابان‌ها، میدان‌ها و بزرگراه‌های تهران نصب شده بودند، به سرورهایی که ما کنترل می‌کردیم، متصل شدند. تصاویر به صورت رمزگذاری‌شده به پایگاه‌های ما در اسرائیل ارسال می‌شد و الگوریتم‌های تشخیص چهره و پلاک موتر، بلافاصله شروع به پردازش آنها می‌کردند. اتاق من دیگر یک اتاق تحلیل ساده نبود، به اتاق فرماندهی یک عملیات اطلاعاتی بی‌سابقه تبدیل شده بود. روی دیوار اصلی، صفحه نمایش عظیمی نصب کردیم که تصاویر لحظه‌ای از خیابان‌های تهران را نشان می‌داد. می‌توانستم ماشین‌های پولیس را در حال گشت‌زنی ببینم، ترافیک صبحگاهی را تماشا کنم، و حتی گاهی کاروان‌های امنیتی را که به سمت نقاط نامعلوم حرکت می‌کردند، ردیابی کنم. من خداوندگار خیابان‌های تهران شده بودم، بدون آنکه حتی یک بار پا به آن شهر گذاشته باشم.

تصاویر این دوربین‌ها به سرورهایمان در اسرائیل سرازیر شد و با استفاده از پیشرفته‌ترین الگوریتم‌های تشخیص چهره و پلاک ها، توسط تیم‌های تحلیلمان پردازش می‌شد. ما می‌توانستیم تردد خودروهای امنیتی، تغییر مسیرهای ناگهانی، و تجمع خودروها در نقاط خاص را در زمان تقریبا واقعی رصد کنیم. ما الگوی محافظت از او را بدون آنکه خود او بداند، زیر ذره‌بین برده بودیم. می‌دانستیم محافظانش از چه نوع موترهایی استفاده می‌کنند، چند موتر حامل تیم‌های پیشرو هستند، و چگونه مسیر را پیش از حرکت او پاکسازی می‌کنند. ما دیگر یک شبح را تعقیب نمی‌کردیم؛ ما داشتیم به نقش یک خدای نظاره‌گر دست می‌یافتیم که از پشت هزاران چشم الکترونیکی، هر حرکت دشمن را زیر نظر داشت.

در اوایل سال ۲۰۲۶، اطلاعات سیا که از طریق یک منبع انسانی بسیار ارزشمند در داخل دفتر رهبری به دست آمده بود، به دست من رسید. این منبع که ما او را با نام رمز "فصل" می‌شناختیم، اطلاعاتی از سطح دسترسی بالا ارائه می‌داد. این بار، اطلاعاتی حیاتی بود: قرار بود در صبح روز هفتم مارس، جلسه‌ای مهم و محرمانه با حضور سران ارشد نظامی و امنیتی ایران در مجموعه‌ای دولتی در مرکز تهران برگزار شود. مهم‌تر از آن، اطلاعات "فصل" تأیید می‌کرد که خود رهبر ایران نیز در این جلسه حضور خواهد داشت. او معمولاً در چنین جلسات سطح بالایی که در داخل تهران برگزار می‌شد، شرکت می‌کرد. ما مکان دقیق را می‌دانستیم: یک ساختمان امن در داخل یک مجموعه بزرگ و به شدت حفاظت‌شده. زمان دقیق را هم می‌دانستیم: جلسه ساعت ۱۰ صبح آغاز می‌شد و احتمالاً رهبر ایران در فاصله زمانی ۹:۴۵ تا ۱۰:۱۵ وارد مجموعه می‌شد. این یک "لحظه طلایی" اطلاعاتی بود؛ لحظه‌ای که تمام تحلیلگران و افسران عملیاتی در آرزویش هستند.

این اطلاعات بلافاصله به بالاترین سطوح مخابره شد. در تل‌ابیب و واشنگتن، بحث‌های فشرده‌ای آغاز شد. ما از قبل طرحی برای حمله هوایی گسترده به ایران داشتیم، طرحی با نام رمز "خشم حماسی"، که برای پاسخ به یک سناریوی درگیری تمام‌عیار طراحی شده بود. اما این فرصت جدید، همه چیز را تغییر می‌داد. چرا منتظر یک جنگ تمام‌عیار بمانیم، در حالی که می‌توانیم با یک ضربه، سر مار را جدا کنیم؟ چند روز قبل از تاریخ مورد نظر، تماسی تلفنی میان بنیامین نتانیاهو، نخست‌وزیر ما، و دونالد ترامپ، رئیس‌جمهور آمریکا، انجام شد. محتوای تماس را دقیق نمی‌دانم، اما نتیجه آن را همه فهمیدیم: طرح "خشم حماسی" فعال می‌شد، اما با یک تغییر اساسی. زمان اجرا به صبح روز هفتم مارس، هم‌زمان با حضور رهبر ایران در آن جلسه، تغییر یافت. چراغ سبز در بالاترین سطح ممکن داده شده بود.

شب قبل از عملیات، من در پایگاه هوایی "رامون" در جنوب اسرائیل بودم. هواپیماها در آشیانه‌ها آماده باش بودند: جنگنده‌های F-35I "عدیر" که برای نفوذ به پدافند هوایی پیشرفته طراحی شده بودند، و چند فروند F-15I "راعام" که برای حمل مهمات سنگین‌تر بهینه‌سازی شده بودند. خلبان‌ها در جلسات توجیهی نهایی شرکت می‌کردند و تصاویر سه‌بعدی دقیقی از هدف و مسیرهای ورود و خروج را مرور می‌کردند. من هم در یکی از این جلسات بودم، اما نه به عنوان خلبان. من قرار بود در یکی از هواپیماهای F-15I به عنوان افسر اطلاعاتی حاضر باشم. مافوق‌هایم تصمیم گرفته بودند که من باید از نزدیک شاهد ثمره پنج سال تلاش باشم. باید مطمئن می‌شدم که همه چیز دقیقاً طبق برنامه پیش می‌رود و هدف درست مورد اصابت قرار می‌گیرد.

ساعت ۳:۳۰ بامداد ۲۸ فبروری ۲۰۲۶ بود که جنگنده‌ها یکی پس از دیگری از زمین برخاستند و در آسمان تاریک ناپدید شدند. سکوت درون کابین خلبان تنها با صدای موتور و ارتباطات رمزگذاری‌شده با هواپیماهای دیگر و مرکز فرماندهی شکسته می‌شد. مسیر ما از پیش تعیین شده بود: ورود از شمال غرب، از طریق خاک ترکیه و سپس عراق، با استفاده از دره‌ها و مناطق کم‌ارتفاع برای فرار از دید رادارهای اولیه. F-35های پیشتاز که به‌طور ذاتی برای چنین مأموریت‌هایی ساخته شده‌اند، چند دقیقه جلوتر از ما حرکت می‌کردند. وظیفه آنها پاکسازی مسیر و سرکوب پدافند هوایی ایران در لحظات اولیه بود. ساعت ها پرواز در سکوت و تاریکی، با چشمانی خیره به صفحه‌های نمایش، که اطلاعات بلادرنگ از ماهواره‌ها و پهپادهای ناظر بر فراز تهران روی آنها نقش می‌بست. ما می‌دیدیم که شهر در زیر ابرها هنوز در خواب است، اما هدف ما به زودی بیدار می‌شد.

در حالی که ما در نزدیکی مرز عراق با ایران بودیم، تیم عملیات سایبری موساد که در پایگاه‌های زمینی مستقر بودند، مرحله دوم نقشه را اجرا کردند. آنها با نفوذ عمیق‌تر به شبکه مخابراتی تهران، موفق به مختل کردن حدود دوازده ایستگاه گیرنده/فرستنده تلفن همراه در منطقه شمال و مرکز شهر شدند. تلفن‌های همراه در آن منطقه دیگر کار نمی‌کردند، یا اگر هم کار می‌کردند، بوق اشغال می‌دادند. هدف، ایجاد یک "منطقه سکوت" ارتباطی بود تا اگر هشداری از سوی سرویس‌های اطلاعاتی دیگر به هر طریقی به گوش محافظان رسید، نتوانند به سرعت با یکدیگر هماهنگ شوند و هدف را جابجا کنند. در همان لحظه، تصاویر دوربین‌های ترافیکی که هنوز فعال بودند، آخرین تحرکات را نشان می‌دادند: کاروانی متشکل از چند خودروی شاسی‌بلند سیاه رنگ با شیشه‌های دودی، با فاصله‌ای حساب‌شده از یکدیگر، در حال حرکت به سمت مجموعه مورد نظر بود.

ساعت ۹:۳۲ به وقت تهران بود. ما وارد آسمان ایران شده بودیم و به سمت هدف نزدیک می‌شدیم. ارتفاع پایین و سرعت بالا، ما را از دید بیشتر رادارها پنهان نگه داشته بود. F-35های پیشتاز در فاصله نزدیک‌تری به تهران بودند. در مرکز فرماندهی، تصاویر پهپادهای ناظر، کاروان را نشان می‌داد که وارد مجموعه می‌شود. خودروها در محوطه داخلی متوقف شدند. چهره‌ها را نمی‌شد دید، اما ما الگوها را می‌شناختیم. او در یکی از آن خودروها بود. جلسه آغاز شده بود. ما تنها چند دقیقه با پنجره زمانی مشخص شده فاصله داشتیم. "مجوز حمله صادر شد" پیامی بود که در کانال ارتباطی رمزگذاری‌شده شنیده شد. من در صندلی عقب F-15I، با چشمانی که به صفحه نمایش هدف‌گیری بسته شده بود، آماده ثبت لحظه شلیک بودم.

در ساعت ۹:۴۱ دقیقه و ۳۰ ثانیه، جنگنده‌های F-35I پیشرو، اولین سری موشک‌های کروز دوربرد و بسیار دقیق خود را که به شناساگرهای نوری و راداری مجهز بودند، به سمت اهداف از پیش تعیین‌شده پرتاب کردند. اهداف آنها پناهگاه‌ها و مراکز فرماندهی پدافند هوایی اطراف تهران بود تا چشمان دشمن را برای دقایق حیاتی پیش رو کور کنند. چند ثانیه بعد، نوبت ما در F-15I بود. خلبان با فشردن دکمه قرمز رنگ روی دسته کنترل، دو فروند موشک "راک‌آپ" (Rocks) که مهماتی مخصوص نفوذ به استحکامات و هدف قرار دادن اهداف با دقت زیر یک متر بودند را رها کرد. من از طریق دوربین حرارتی زیر بدنه هواپیما، تصویر موشک‌ها را دنبال می‌کردم که ابرهای پایین صبحگاهی را شکافتند و به سمت نقطه‌ای در قلب تهران، که برای ما هزاران کیلومتر دورتر بود، شتافتند. در مجموع، این عملیات هوایی که "خشم حماسی" نام داشت، تنها ۶۰ ثانیه به طول انجامید. اما در همین یک دقیقه، صدها موشک و بمب هدایت‌شونده از جنگنده‌های مختلف بر سر اهداف مشخص شده در تهران و چند شهر دیگر فرود آمد. برای ما اما، تنها یک هدف اهمیت داشت.

چند ثانیه پس از شلیک، تصاویر پهپاد ناظر که در ارتفاع بسیار بالا در حال پرواز بود، لحظه برخورد را نشان داد. ابتدا گرد و غبار و دود ناشی از انفجار اول، دید را مسدود کرد. سپس با محو شدن دود، تصویر مخابره شد: ساختمان اصلی مجموعه که هدف ما بود، دیگر وجود نداشت. بخش بزرگی از آن فرو ریخته و آتش از پنجره‌ها زبانه می‌کشید. کاروان خودروها در محوطه نیز در میان دود و آتش ناپدید شده بودند. ما تأییدیه‌های الکترونیکی و سیگنالی نیز دریافت کردیم. دستگاه‌های شنود ما که در فاصله‌ای امن در منطقه مستقر بودند، قطع کامل ارتباطات از آن مجموعه را ثبت کردند. نه تنها ارتباطات، بلکه هرگونه سیگنال حیاتی که از تجهیزات الکترونیکی داخل ساختمان ساطع می‌شد، برای همیشه خاموش شده بود.

مسیر بازگشت از همان مسیری بود که آمده بودیم، اما این بار با سرعتی بیشتر و با احتیاط کامل. پدافند هوایی ایران که بخشی از آن نابود شده و بخشی دیگر در شوک به سر می‌برد، واکنش چندانی نشان نداد. ساعت‌ها بعد، وقتی به پایگاه رامون بازگشتیم، خستگی پنج ساله را در استخوان‌هایم احساس می‌کردم. اما هنوز کار تمام نشده بود. ساعات اولیه پس از عملیات، مهم‌ترین زمان برای تأیید موفقیت بود. ما به شنود مکالمات اضطراری در تهران ادامه دادیم. هرج و مرج کامل بود. آمبولانس‌ها به سمت منطقه اعزام می‌شدند، اما راه‌ها بسته بود. مقامات محلی از دریافت هرگونه دستور از مرکز عاجز بودند. خبری که ما منتظرش بودیم، حدود ۲۴ ساعت بعد و از زبان رسمی خودشان اعلام شد: رسانه‌های دولتی ایران خبر "شهادت" رهبرشان را اعلام کردند. مأموریت من، مأموریت "دیوید"، پس از پنج سال به پایان رسیده بود. هدفی که برای میلیون‌ها نفر یک رهبر و یک ایده بود، دیگر وجود نداشت. اما من می‌دانستم که با این کار، شعله یک جنگ تازه را روشن کرده‌ایم؛ جنگی که شاید پایان آن را هیچ‌یک از ما نبیند.
رسانه‌های اسرائیلی